لسان الملك سپهر

1946

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

رسول مراجعت كرد . گويند : يك روز ميشى با بچه بر اميّه گذشت روى با همگنان كرد و گفت : هيچ دانيد اين ميش با بچه چه گفت ؟ گفتند : ندانيم : فرمود : مىگويد شتاب كن تا طعمه گرگ نشوى ، چنانچه خواهر تو در سال اول در اين زمين بهرهء گرگ گشت ، بعضى از مردم مجلس شبان را طلب كردند و پرسش نمودند و سخن اميّه را به صدق يافتند . گويند : وقتى اميّه ، از رسول خداى بگريخت و فرزندانش اسير شدند و او تا يمن عنان بازنكشيد و از آنجا مراجعت كرده به طايف آمد و روزى در قصر غيلان با اخوان خود نشسته به شرب خمر اشتغال داشت ناگاه غرابى بر شرفه قصر فرود شد و بانگى برداشت . فقال اميّة : بفيك الكثكث . گفتند : چيست ؟ گفت : اين غراب مىگويد : چون اين جام كه در دست دارى بنوشى جان بدهى از اين روى من در پاسخ او گفتم : خاكت به دهان باد . در اين سخن بودند كه غراب بانگ ديگر برآورد ، گفتند : ديگر چه سخن مىكند ؟ گفت : گمان دارد كه از فراز قصر در اين مزبله كه در فرود قصر است درافتد و استخوانى بلع كند پس گلويش چندان فشار بيند كه جان بدهد . گفتند : ما او را در اين خبر مجرب مىداريم ، اين سخن در ميان بود كه غراب به مزبله درافتاد و و استخوانى بلع كرد و جان بداد . چون اين خبر راست آمد اميّه بيمناك شد و رنگ از رخسارش بپريد و آن جام كه در دست داشت بگذاشت . همگنان گفتند : اى اميّه آشفته مباش ما فراوان از اين گونه سخن شنيده‌ايم كه گاهى به صدق و گاهى به كذب بوده هر چيزى را نتوان استوار داشت اين گونه هذيانات را از گوش بنه و باده بنوش . بالجمله الحاح از حد بدر بردند چندان‌كه اميّه جام برداشت و دركشيد چون باده از گلوى او گذر كرد رنگش ديگرگونه گشت و بىخويشتن درافتاده و پس از زمانى لختى با خود آمد : فقال لابرئ فأعتذر و لا قوى فأنتصر . اين كلمه بگفت و همچنان كافر بمرد . گويند : همىگفت : دين حنيفى بر حق است لكن من در محمّد شك دارم چنان كه از اين شعر معلوم توان كرد كه گويد : انّ آيات ربّنا باقيات * ما يمارى فيهنّ الّا الكفور خلق اللّيل و النّهار فكلّ * مستبين حسابه مقدور